او بود که مرا دلداری نمی داد وقتی اونا را مشغول رفتار های زشت می دیدم.خداوند هر کس را که عزیز می کنند از حمایت خود بی نصیب می کند.من که همواره با خداوند رابطه ام را محکم میکردم از نظر آنان مطرود بودم ولی همه شون جمع شوند ببینم کی می توانند چنین مشکلش را حل کنند؟خدایا،تو مینداز که مخذول تو را یاور نیس.خدا را شکر به مخیله اش عبور نمی کنه از خدا کمک بخواد همانند فرعون که تنها در آخرین لحظات خدای موسی را صدا زد.فعلا کارش شده دادگاه رفتن و این و اون را واسطه قرار دادن.شوهرش شانس نداره به دست چنین زن دچار شده.از هر طرف برود راه ها را به رویش سد می کند.حالا شوهرش متمرد شده.
اون روزایی که دختری را فراری داد تا به پسر مورد علاقه اش برسد باید فکر روز گرفتاری خودش را هم می کرد.
چقدر مادر اون دختر عجز و لابه کرد و این خود شیرین فکر کرد داره دو دلداده را بهم می رساند.حتی حاضر شده به خاطر اون غریبه ها در روز تعیین شده دادگاه هم برود.حالا اون دختر را احضار کنه تا خودش و شوهرش بیایند به کمکش.من همواره از او و روش زندگیش متنفر بوده ام.چون من متنفرم نمیخوام حالا موفق شود.می ترسم درد من عقده روانی باشد و نه سوز گ...
شما دعا کنید من از این شادی کردن دست بکشم![]()
