تبليغاتX
ارادت قلبی

ارادت قلبی

از خودم تعجب می کنم.چرا اینگونه ام؟چرا خوشحالم که سرش به سنگ خورده؟چرا از اینکه نافرمانی میکرد از دستش خشمگین بودم والان خوشحالم که نتیجه زشت کاری و نافرمانی اش را دیده؟چرا دلم خنک شده؟چرا اون غمگینه و من بی نهایت شاد؟ایا این از انسانیت به دوره؟چرا بدخواه اویم؟من از انسانیت بی بهره ام؟خدایا وقتی شنیدم که...یکه خوردم ولی الان بی نهایت خوشحالم گویی اگر دمی داشتم و گردویی تو بساطم بود با دمم گردم می شکستم.روی شست ژام بند نیستم حالا که می بینم در گرفتاری افتاده.فکر کنم روز قیامت هم راضی و خوشحال به نظر برسم وقتی بدکاران را ببینم به سزای زشت کاری های شان می رسند.ولی چرا این همسر هی منعم میکنه از ابراز شادی؟مگر نه اینکه میدید عصبانیت هامو؟چرا میگه از تو بعیده.به عنوان یه تحصیل کرده به عنوان یه مدعی دین و مذهب که از غم و گرفتاری دیگران شاد باشی؟

او بود که مرا دلداری نمی داد وقتی اونا را مشغول رفتار های زشت می دیدم.خداوند هر کس را که عزیز می کنند از حمایت خود بی نصیب می کند.من که همواره با خداوند رابطه ام را محکم میکردم از نظر آنان مطرود بودم ولی همه شون جمع شوند ببینم کی می توانند چنین مشکلش را حل کنند؟خدایا،تو مینداز که مخذول تو را یاور نیس.خدا را شکر به مخیله اش عبور نمی کنه از خدا کمک بخواد همانند فرعون که تنها در آخرین لحظات خدای موسی را صدا زد.فعلا کارش شده دادگاه رفتن و این و اون را واسطه قرار دادن.شوهرش شانس نداره به دست چنین زن دچار شده.از هر طرف برود راه ها را به رویش سد می کند.حالا شوهرش متمرد شده.

اون روزایی که دختری را فراری داد تا به پسر مورد علاقه اش برسد باید فکر روز گرفتاری خودش را هم می کرد.

چقدر مادر اون دختر عجز و لابه کرد و این خود شیرین فکر کرد داره دو دلداده را بهم می رساند.حتی حاضر شده به خاطر اون غریبه ها در روز تعیین شده دادگاه هم برود.حالا اون دختر را احضار کنه تا خودش و شوهرش بیایند به کمکش.من همواره از او و روش زندگیش متنفر بوده ام.چون من متنفرم نمیخوام حالا موفق شود.می ترسم درد من عقده روانی باشد و نه سوز گ...

شما دعا کنید من از این شادی کردن دست بکشم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 14:7  توسط رضوان  |