تبليغاتX
ارادت قلبی

ارادت قلبی

شما نیز میتوانید برای نویسنده شدن اینجا اعلام آمادگی کنید
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط   | 

امروز میخواهم برای عروس گلم مطلب بنویسم

روز بیست و چهارم فروردین بود که من برای دیدن او رفتم.هفته قبل قرار گذاشته بودیم وبرای روز دوشنبه ولی احتمال می دادم خانه اش را پیدا نکنم برای احتیاط رفتم خانه را بیابم.وقتی خیلی راحت خانه پیدا شد به فال نیک گرفتم.کمی داخل بن بست جلو رفتم و بازگشتم و نگاه کردم نمای خانه بسیار تمیز بود گویی شسته شده بود میخواستم زنگ در خانه را بزنم ولی منصرف شد تصمیم به بازگشت گرفتم که دیدم دختری مشغول صحبت تلفنی با همراه وارد بن بست شد و زنگ درب خانه دختر مورد نظر ما را زد احتمال دادم خودش باشد رفتم جلو سوآل کردم ببخشید شما.......؟

بقیه ماجرا را از زبان خودش بشنوید 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 8 قبل از ظهر  توسط رضوان  | 

فعلا هیچ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط رضوان  | 

ماه رمضان است.خیلی کوچولو بودم که دعای سحر را زمزمه کردم با رادیو و در کام جانم شهد ناب معنویت سرازیر شد.ده ساله بودم به نصر خدا خوابی شیرین دیدم در عالم رویا حضرت علی )ع(را دیدم که به کلاس مان قدم گذاشت و از همه ما بچه های کلاس چهارم دبستان خواست برای به خاک سپاریش همراهش برویم ولی من ماندم و نرفتم و وقتی توانستم بر تردید و دو دلی و تنبلی خود فائق آیم که بچه ها باز گشته بودند و بر مزارش شتافتم و اشک ندامت ریختم تا آنکه با چشم گریان عالم خواب را به بیداری پیوند زدم.از چهارده سالگی مصمم شدم علیرغم وسوسه های شیطان مبنی بر پشت هم اندازی و تنبلی نمازم را به طور مرتب بخوانم و هرگز ترک نکنم و موفق شدم در روز تولد حضرتش در سالهای بعد (بیست و چهار سالگی) ازدواج کردم و در روز های نشانه شده مذهبی با خدا راز دل گشودم.اما امسال در مطلع روز تولد حضرت مهدی(عج)با خبر شده بودم توده ای به بزرگی گردو(فیبروکیستیک)در سینه ام جا خوش کرده که باید استخراج شود و مورد آزمایش قرار گیرد.

امسال ماه رمضان را تا به امروز روزه نبوده ام.خدا مرا ببخشاید

خواندن این مطلب را http://www.linkestan.com/news/ARTICLEview.asp?key=1853به شما توصیه می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط رضوان  | 

یه دوست از سختی هایش در زندگی مشترک میگه و اظهار نظرات دوستانش جالبه .
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط رضوان  | 

از خودم تعجب می کنم.چرا اینگونه ام؟چرا خوشحالم که سرش به سنگ خورده؟چرا از اینکه نافرمانی میکرد از دستش خشمگین بودم والان خوشحالم که نتیجه زشت کاری و نافرمانی اش را دیده؟چرا دلم خنک شده؟چرا اون غمگینه و من بی نهایت شاد؟ایا این از انسانیت به دوره؟چرا بدخواه اویم؟من از انسانیت بی بهره ام؟خدایا وقتی شنیدم که...یکه خوردم ولی الان بی نهایت خوشحالم گویی اگر دمی داشتم و گردویی تو بساطم بود با دمم گردم می شکستم.روی شست پام بند نیستم حالا که می بینم در گرفتاری افتاده.فکر کنم روز قیامت هم راضی و خوشحال به نظر برسم وقتی بدکاران را ببینم به سزای زشت کاری های شان می رسند.ولی چرا این همسر هی منعم میکنه از ابراز شادی؟مگر نه اینکه میدید عصبانیت هامو؟چرا میگه از تو بعیده.به عنوان یه تحصیل کرده به عنوان یه مدعی دین و مذهب که از غم و گرفتاری دیگران شاد باشی؟

او بود که مرا دلداری نمی داد وقتی اونا را مشغول رفتار های زشت می دیدم.خداوند هر کس را که عزیز می کنند از حمایت خود بی نصیب می کند.من که همواره با خداوند رابطه ام را محکم میکردم از نظر آنان مطرود بودم ولی همه شون جمع شوند ببینم کی می توانند چنین مشکلش را حل کنند؟خدایا،تو مینداز که مخذول تو را یاور نیس.خدا را شکر به مخیله اش عبور نمی کنه از خدا کمک بخواد همانند فرعون که تنها در آخرین لحظات خدای موسی را صدا زد.فعلا کارش شده دادگاه رفتن و این و اون را واسطه قرار دادن.شوهرش شانس نداره به دست چنین زن دچار شده.از هر طرف برود راه ها را به رویش سد می کند.حالا شوهرش متمرد شده.

اون روزایی که دختری را فراری داد تا به پسر مورد علاقه اش برسد باید فکر روز گرفتاری خودش را هم می کرد.

چقدر مادر اون دختر عجز و لابه کرد و این خود شیرین فکر کرد داره دو دلداده را بهم می رساند.حتی حاضر شده به خاطر اون غریبه ها در روز تعیین شده دادگاه هم برود.حالا اون دختر را احضار کنه تا خودش و شوهرش بیایند به کمکش.من همواره از او و روش زندگیش متنفر بوده ام.چون من متنفرم نمیخوام حالا موفق شود.می ترسم درد من عقده روانی باشد و نه سوز گ...

شما دعا کنید من از این شادی کردن دست بکشم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط رضوان  | 

خانومی که خوابی دیده بود و حدس می زد در آن خواب برایش هشدار هایی بوده را ارجاع دادم به استاد

در صورتیکه مایل هستید این خواب و این تعبیر را بخوانید.برای من واقعا جالب بود.

خانم ایکس:بعد از بازگشت به خانه  از عروسی  ایی  که در آن اختلاط بین دختران و پسران جوان  حین رقص بود خوابیدم.در خواب دیدم بر پشت بام هایی شیب دار مردم بساط پهن کرده اند(همانند پارک سطح شهر که می نشینند و تفریح می کنند).با خود می اندیشیدم نمی ترسند فرزندان شان از بلندی سقوط کنند؟اینجا چه جای نشستن است.در حالیکه سخت مراقب بودم پایم نلغزد و سقوط نکنم محتاطانه قدم بر می داشتم و به دنبال راه نجات(پله کان)خروج بودم.وقتی خود را روی زمین دیدم احساس کردم نجات یافته ام ولی با دیدن برادرم به خاطرم آمد فرزند او در دستم امانت بوده و او را با خود عبور نداده ام و نیاورده ام و هم اکنون به همراهم نیست و من شرمنده برادرم هستم.

از خواب پریدم.و دیدم دارم می لرزم.

جناب استاد:در خواب پاینن آمدن سقوط است. و گم کردن فرزند از دست دادن اعمال صالحه.شما در چنین مجالسی که شرکت می کنید که نمی توانید مانع گناه شوید اعمال خود را از دست می دهید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط رضوان  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 5 قبل از ظهر  توسط رضوان  | 

جالبه این سوآل من جواب داده شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 4 قبل از ظهر  توسط رضوان  | 

از اونجا که در بخش ما بیمارانی را بستری می کنند که
+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 8 قبل از ظهر  توسط رضوان  | 

و خداوند از صاحبان خرد تعهد گرفته که.........

به عنوان کسانی که امکان را دارند که در جهت حل مشکلات جامعه قدم بر دارند باید بر خود بلرزیم اگر گره ایی از مشکلات جامعه به دست ما حل نشود.

امکان خوب سرچ کردن در اینترنت را باید به کار گیریم تا دانش مقابله با رفتار های پرخاشگرانه قشر جوان را با خانواده اش ابتدا بیاموزیم و سپس اشاعه دهیم.

تلفن صد و بیست و سه بهزیستی خبر از رفتار های پرخاشگرانه نو جوانان پسر با مادران و پدران شان میدهد.

اینکه جوان و نوجوان نیاز هایی دارند که بر آورده نمی شود و ناکامی حاصل از آن منجر به رفتارهایی می شود که پدر و مادر زحمت کش می رنجند و مستاصل به تلفن صد و بیست و سه بهزیستی زنگ می زنند و طلب کمک می کنند معضلی است که چنانچه به دست من و شما بتواند حل شود و نشود باید بر خود بلرزیم و هراس داشته باشیم چنین هراسی ممکن است ما را به تحقیق سوق دهد.

دانش را از کجا به دست آوریم و چگونه آن را به کار بندیم.

فضایی به نام کلاس آموزش به خانواده ها با داشتن چنین فرزندانی در بخش بیماران روانی بیمارستان محل کارم به من محول شده است به فال نیک میگیرم و از دوستان مراجعه کننده به وبلاگ خود طلب یاری می نمایم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط رضوان  | 

تابستان داشت به اتمام می رسید.ماه شهریور به انتهای هفته اول خود می رسید که همسرم به نصیحت های مادرش گوش جان سپرد و قبول کرد مرا برای دیدن غریب آشنایی در ارومیه ببرد.این غریب آشنا جوان مصمم و غیوری بود از اهالی نقده که از هجده سالگی پدرش را از دست داده بود و تحت سر پرستی مادر مادر بزرگ و عموها موفق با احذ مدرک لیسانس خود در رشته مددکاری اجتماعی شده بود(علوم تربیتی با گرایش مدد کاری اجتماعی).این جوان رعنا که اولین فرزند خانواده بود دارای یک برادر کوچکتر از خود و دو خواهر دو قلو بود.زندگی سرشار از محبت و انسانیت والدینش با بیماری غم انگیز پدر در گرداب غم گرفتار آمده بود و با مرگ پدر نازنین افق زندگی شان تیره و تار شده بود ولیکن زنانی همچون مادر و مادر بزرگ او را دامان پر مهر خویش چنان پرورانده بودند که توانسته بود بر سختی ها غلبه کند و سر افراز  در خدمات دولتی کاری شریف برای خود بدست آورد حال که او با همسر تحصیل کرده و صبور خود به تربیت فرزند نازنین شان مشغولند برای مادر و مادر بزرگ و خانواده نور امیدند و نقطه اتکا.

وقتی مادر محترم شان را دیدم که میگویند هنوز پس از سالها(دوازده سال)آنقدر بر مزار همسرم گریه میکنم که باید کیسه یخ بر روی چشمانم بگذارند تا ورمش فرو بنشیند متوجه می شوم چرا او اینقدر از مادر و مادر بزرگ و همسرش تعریف نیک میکرد.هرگز مطمئن نبودم همسرش بتواند بیش از خودش برایم عزیز شود.آنها زن و شوهری صمیمی انسان دوست با معرفت و با مرام اند و در چنین دنیایی که عصا از کور میدزدند خوش باوری را به من اهدا کرده اند.زبانم از تشکر کردن قاصر است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط رضوان  | 

من و زهرا و اون سه تا یی با زهرا همیشه تمرین خوندن دعا هایی را میکنیم که گره از مشکلات مون وا میکنه.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 4 قبل از ظهر  توسط رضوان  | 

 

بضاعتی ندارم که بخواهم در چنین حیطه ای وارد شوم ولی با نیت قلبی خاصی شروع کرده ام و توکلم بر اوست که همیشه یارم بوده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 8 قبل از ظهر  توسط رضوان  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 8 قبل از ظهر  توسط رضوان  |